بعد از مدت ها دیدمش
از غرفه بیرون میرفتم، چشمم میخکوب چهره ای آشنا که از خیابان کنار بازارچه میگذشت شد طبق معمول با چشم بدرقه اش کردم تا ناپدید شد.
با گذشتن او به خود امدم، بالاخره برگشت خداراشکر
هم خوشحال بودم هم دلم گرفته شد، آهنگ بازارچه با صدای بلند پخش میشد و من دیگر طاقت نیاوردم، اشک هایم که راه خروجی از چشمانم را پیدا کرده بودند، سراریز شدند و قلبم کمی ارام گرفت ولی ذهنم در پی او بود.
بعد از چندین دقیقه و امدن مشتری و هنرجوی خوش خنده ام به حال قبل برگشتم.
نزدیک ظهر شد و هنرجویم رفت و باز بیقرار شدم، صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد، غرفه را سریع مرتب کردم و با قفل کردن دَرِ آن راهی شدم.
قلبم پر آشوب و دستانم یخ زده، به سمت مینی بوس راه افتادم.
از پله ها بالا رفتم با چشم خیابان سرپله ها را جست جو کردم امانبود.
ناامید از دیدن دوباره اش، چشمانم را به کف خیابان دوختم و راه افتادم. سوار مینی بوس شدم، چادرم را مرتب کردم تا روی صندلی بنشینم که چشمم از پنجره مینی بوس به بیرون افتاد و مثل همیشه او بود، قلبم آرام گرفت و دستان یخ زده ام گرم شد❤🌹
او آمد مثل همیشه ...